مسجد انگجي تبريز
55
مقالات وگفتارها ( فارسي )
نقل مىكنم . آقاى صافي نوشته اند كه من حكايت ذيل را از خود جناب آقاى عسكرى كرمانشاهى كه از اخيار تهران است در تير ماه 1357 شنيدم كه مىگفت حدود 17 سال پيش ( حدود سال 40 شمسي ) روز پنجشنبه بود ، به اتفاق چند نفر براي نماز ودعا در مسجد جمكران از تهران به قم حركت كرديم ، نرسيده به قم در وسط بيابان ماشين خراب شد . من براي قضاء حاجت به محلى كه فعلا مسجد امام حسن ( عليه السلام ) ساخته شده است رفتم . ناگهان سيدي بسيار زيبا وسفيد كه داراى ابروهاى كشيده ودندانهاى سفيد وخالى بر صورت داشت ديدم كه با عبا ونعلين كه عمامه سبز رنگ بر سر داشت ونيزه بلند در دست گرفته بود من كه در محلى براي قضاء حاجت نشستم مرا بنام صدا كرد آقاى عسكرى : آنجا ننشين من آنجا را خط كشيده أم مسجد است . من أطاعت كردم وبجاى ديگر رفتم واز دل من گذشت كه برگشته از أو سه سؤال بكنم : 1 - اين جا بيابان است چه جاى مسجد ساختن است ؟ 2 - هنوز مسجد نشده چرا در آن قضاء حاجت نكنم ؟ 3 - اين مسجد براي ملائكة است يا اجنه ؟ ( اينكه جاى آدميزاد نيست . ) چون برگشتم بدون اينكه سئوالاتم را به أو بگويم از آنچه در دل من گذشته بود خبر داد فرمود : اين مسجد در اينجا براي آدميان است اينجا آباد مىشود ، اينجا يكى از عزيزان فاطمه زهرا ( عليها السلام ) شهيد شده است ، اينجا كه مىبينى قطرات خون است مؤمنين مىايستند ، همينطور كه ايستاده بود برگشت ومرا هم برگرداند وفرمود : اينجا مىشود حسينيه ( وأشك از ديدگانش جارى شد منهم بي اختبار گريه كردم ) وپشت اينجا مىشود كتابخانه ، تو كتابهايش را مىدهى . گفتم آخر نفرموديد اينجا را چه كسى مىسازد ، فرمود : يد الله فوق